فـــلـــســــفـــه


+ داستان کوتاه ( توکل )

داستان کوتاه


توکل

 

 

در سال قحطی عارفی غلامی دید که شادمان بود؛


گفت : عارف

 

چطور در چنین وضعی شادی می کنی؟

 

گفت : غلام

 

من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار

 

می کنم روزی مرا می دهد.

عارف گفت :

 

از خودم شرم دارم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و

 

غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران

 

روزی خود هستم.

 

نویسنده : دکتر داریوش بابائیان ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱٧
comment نظرات () لینک