الهیات شفا

به نام خدا

                                   )) 96/9/8جلسه دوازدهم ((

« فصل پنجم»

توحید واجب الوجود

   اگر به عنوان دقت کنیم« کأنَّّه» آورده اند و کأنه یعنی «گویا» ، یعنی ما در باره ی وحدت واجب قبلا هم حرف زده ایم،منتها تازه ترین حرفمان کجا بوده است ؟در فصل چهارم همین مقاله و علاوه بر این در مقاله ی اول در فصل ششم و هفتم راجع به وحدت واجب بوده است . و این تأکید و تکرار حرف های گذشته است . حال حرف های گذشته چه بوده است ؟                       

     من توحید واجب الوجود و جمیع صفاته السلبیه ؛ از این جمله می خواهیم استفاده کنیم که ایشان وحدت را صفت سلبی می داند ؛ چون هر دو تا شدنی است که ما سلبی یا ایجابی بگیریم. وحدتی که در فصل چهارم خوانده شد بیشتر ایجابی است ؛ چون لازمه ی آن عدم تناهی بود و عدم تناهی را می شود وجود مطلق گفت ، بنابراین تعبیر ایجابی هم دارد ولی در این فصل بیشتر موضوع اش یکتایی است . هر دو راجع به توحید واجب است منتها دو جور توحید داریم : الف ) توحید به معنای نفی ترکیب ، که در فصل چهارم آمد ب )توحید به معنای  نفی شریک ، نفی رقیب ، نفی ضد که در این فصل خوانده می شود ؛ وقتی گفته می شود نفی شریک این سلبی است و اگر بگوئید« فی انَّه واحد» ایجابی است . بنابراین به هر دو صورت می شود گفت ولی این بیان ایشان که می گوید و جمیع صفاته السلبیه این نشان می دهد که این توحید را سلبی حساب کرده است ، عطف کرده است به توحید من توحید واجب الوجود و این نشان می دهد که ایشان این وحدتی راکه یکتایی است سلبی حساب کرده است . و بعد هم می گوید جمیع صفاته السلبیه که یک مقدار خلاف محتوای فصل است ؛ چون همه ی صفات سلبی خداوند اینجا نیامده است . مثلا اینکه خداوند جسم نیست . ممکن است با توجه به چیزهایی که در اینجا گفته است ما یک برداشت بکنیم از صفات دیگر ؛ اینکه در اینجا صحبت تجرد شده است؛ خوب معلوم است که یک موجود مجرد جسم نیست یا یک موجود مجرد قابل دیدن نیست یعنی می توان از بعضی حرف های ایشان صفات سلبی را درآورد ولی اینکه وارد صفات سلبی شده باشد و همه را بیان کند ، این کار را نکرده است . البته لزومی هم ندارد در واقع صفات سلبی سلب نقص است و سلب نقص برمی گردد به کمال ؛ وقتی که می گوید جاهل نیست یعنی عالم هست یا عاجز نیست یعنی قدرتمند هست . آن جوری که ما بخواهیم واقعا چیزی را سلب بکنیم نیست .بعضی سلب ها بله ؛ مثلا متحد با موجودات ممکن نیست ولی این هم باز برمی گردد به ایجاب ، چون یک موجود واجب مطلق بدون تناهی خوب این باز ناشی از ایجابش است که با بقیه موجودات محدود و متناهی یکی نیست ، ما هر کدام از این سلبی ها را بگیریم مثل سکه دورو می ماند که آن طرفش ایجاب است .                                                                                                               وبالحریّ أن ... حقیقه الأولیعنی منحصر به فرد است، حقیقتی دارد که مخصوص خودش است ؛ یعنی در این حقیقیت مشخصاتی وجود دارد که آن مشخصات در غیر او نیست . عنوانی که در اینجا آورده است باز با همین سطر اول خیلی مناسب این فصل نیست ؛ چون وقتی می گویند حقیقت اول مخصوص خودش است این باز هم مطالب فصل قبلی را انگار دارد می گوید ، واقعا هر دو فصل راجع به توحید است ؛ منتها این یکتایی است و آن نفی ترکیب است ( یعنی به اصطلاح این واحدیت است و آن احدیت است ).                                                                       

    برای اینکه این مسأله« یکتایی» را روشن بکند سه دلیل می آورد :1- دلیل اولش از راه تشخص استفاده شده است ، که چطور می شود یک موجودی مشخص باشد ؛ یک بحثی کرده است روی نحوه ی تشخص و بعد از تشخص واجب در آورده است که چنین تشخص ملازم یکتایی هم هست .2- استدلال دوم از طریق تجرد است که این استدلال واقعا مخصوص خداوند نیست ، هر موجود مجردی را شامل می شود و ممکنات را هم شامل می شود . 3- تمایز است .  البته فعلا توی دلیل اول آن هستیم . و ذلک لأن ...ایشان اینجا دو تا فرض رامطرح می کند؛ الف ) فرض اول :  می گوید یا این است که وجوب وجود ایجاب می کند وحدت را ؛ این یک فرض است ، و این هم که واجب الوجود است اگر جوری باشد که از خود وجوب وحدت در بیاید این در حقیقت یک جور استدلال لمی است ؛ از یک صفت اصلی به یک صفت دوم ؛ یعنی به این طریق باشد که اگر دو تا شد جفتشان از وجوب وجود بیفتد . بنابراین ما می توانیم با توجه به اینکه قبلا در اثبات خود این ذات وجوب وجود را که دنبالش بوده ایم ، چون ما ممکنات را داشته ایم که دنبال اثبات چه چیزی بوده ایم ، نمی خواستیم یک ممکن را مثل بقیه ی ممکنات پیدا کنیم و در راس قرار بگیرد، دنبال علت نخستین بودیم و بعد در فصل قبلی گفته شد که این وجوب وجود عین وجودش است ( یعنی ماهیته انیته ) بنابراین اگر در ماهیتش ( چیستی به معنی اعم ) وجوب وجود افتاد این به این معناست که این وجوب عین وجودش است ، اگر قرار باشد ما بتوانیم از وجوب وجود وحدت را در بیاریم این دیگر احتیاج به استدلال دیگری هم ندارد ( یعنی با تحلیل وجوب وحدت بیرون بیاید ) واگر این نشد راه دوم این است که وجوب وجود برای وحدت کفایت نکندو یک عامل دیگری لازم است که بیاید این وحدت را بدهد و اگر اینجوری شد ممکن الوجود می شود یعنی در وحدت خودش نیازمند به یک عامل خارج از خودش مسی شود و این دیگر وجوب وجود نخواهد بود. در عبارت عربی اش « و هو ذاته و معناه » باید معترضه قرار دهیم و معنای این ، معنای ما هو به هو است و این ما مای موصول است ؛ یعنی آن چیزی که چیستس اش را از آن دارد و بعد همین را معنا کرده است یعنی ذاتش یعنی مفهومی که ما از آن داریم . اما مقصورعلیه ... یعنی اقتصارش بر همین یکی بکنیم بکنیم و بگوئیم بیشتر از یکی نیست . حالا چرا بیشتر از یکی نیست ؟ یا بخاطر خود وجوب وجودش است ؛ چون گفتیم که وجود جزء ذاتش است و نمی تواند غیر از این یکتا باشد . یا وجوب وجود چنین اقتضایی ندارد یک علتی از بیرون .باید بیاید و این را ناچار بکند که یکی شود .                                                                                          

     در ادامه یک تشبیهی برای اینکه مسأله روشن بشود می آورد ؛ فرض کنید یک انسان ( در مقابل هم زید هست به عنوان مصداق انسان)بعد سوال می شود آیا انسان همین یک مصداق دارد ؟یا می تواند دو تا هم داشته باشد ؟ معنای سوال این است که شما انسان را بعنوان یک نوع در نظر گرفته ایدو حالا می خواهید بدانید که این نوع ، نوع منحصر به فرد است یعنی از آن نوع هایی است که نمی تواند دو تا فرد داشته باشد یا نه ، از آن نوع هایی است که نسبت به افراد مختلف مشکل ندارد ؛ می گوید سوال ما شبیه این سوال است . شما واجب الوجود برایتان کلی است خود کلمه ی واجب الوجود که جزیی نیست ما می آئیم بعد از وجوب وجود یک لازمه ای در می آوریم که اگر یک چیزی وجوب وجود داشت دومی ندارد .  بنابراین مفهوم با انسان از نظر مفهوم بودن فرقی ندارد ما که سوال می کنیم آیا این مفهوم می تواند دو تا فرد داشته باشد یا نه ؛ مثل این است که بگوئیم آیا انسان می تواند دو تا فرد داشته باشد یا مجبور است که یک فرد داشته باشد باشد ؟ البته ایشان می توانست مثال هایی بیاورد در اینجا که خودشان معتقدند منحصر به فرد است ؛ مثل عقول ؛ چون اینها می گویند عقول هر کدام نوع منحصر به فردند ، عقل اول مثلا نمی تواند دو تا باشد ، البته چون غرض ایضاح مطلب است مثال انسان آورده است .

       مثلا لو کان ... این یک نفر بخاطر خود مفهوم انسانیت است که نمی تواند دو تا فرد بگیرد یا اینکه انسانیت بما هو انسانیت ابایی ندارد از اینکه افراد مختلف هم داشته باشد . حالا باید ببینیم چرا بقیه افرادش نیستند ؟ چه بقیه افراد داشته باشد و چه نداشته باشد یک علت بیرونی آن وقت می خواهد . فان کان ... آیا انسانیت ایجاب کرده است که همین یکی باشد. فان وجدت ...اما اگر ما آن طرف تر نگاه کردیم که دیدیم این انسان یک فرد دیگری هم دارد ، بنابراین معلوم می شود که خود انسانیت ایجاب نمی کند که یک فرد داشته باشد. تشبیه برای همین بود که تصویر مسأله را به خوبی داشته باشیم و بتوانیم یک فرقی بین انسان و واجب الوجود تشخیص دهیم . می خواهد این را بگوید که از وجوب وجود یکتایی در می آید و اگر از خود وجوب وجود یکتایی در نیاید پس آن یکتایی یک علت بیرونی دارد . و اگر ما دو تا واجب داشته باشیم یعنی وجوب وجود به خودی خود وحدت را ایجاب نکرده است .                                                                             خوب واجب الوجودی که تحت تأثیر یک عامل بیرونی قرار بگیرد دیگر واجب الوجود نیست . ( استدلالش این بود ) . فانها ان کانت ... این همان فرضی است که ایشان طرفدارش است ؛ یعنی چون واجب الوجود است یکی است اگر اینجوری شد خوب محال است که این حقیقت وجوب وجود نصیب یکی دیگر هم بشود ، لست الا هذا ... این حقیقت کلی وجوب وجود بجز این یک مصداق دیگر نمی تواند داشته باشد .

ب ) فرض دوم :      

   و ان کان تحقق هذا المعنی ... یعنی وجوب وجود ، یعنی خود وجوب وجود ایجاد نکرده است این یکی باشد ، اگر لا عن ذاته باشد ؛ چه جوری است ؟ از کجا آمده است ؟ پس از بیرون آمده است یعنی یک عامل بیرونی آمده است و همه ی واجب های دیگر را کشته است و این یکی مانده است .                                                                                                               

حالا ما برخورد کردیم به اینکه با یک واجب بیشتر سر و کار نداریم ، این واجب واجب است ولی نه به خاطر وجوبش که ذات وجوب ایجاب بکند . لانه هذا المعین... در عمل ما با این روبه رو هستیم ، خوب اگر اینجوری باشد فیکون وجوده ... معلوم است این روی پای خودش بند نیست . البته به این معنا نیست که یکی پیدایش کرده است بلکه می خواهد بگوید به غیر خودش متکی است ؛ حالا در اصل وجود نه ، در وجوب وجود ( البته فرق نمی کند هر نوع اتکایی برای واجب الوجود عیب است ) .بالاخره تحت تأثیر غیر خودش قرار گرفته است و این یعنی از یک جایی معلول شده است . فلا یکون واجب الوجود ... بنابراین این یکی هم به درد نمی خورد . وهذا خلف ... در حالیکه ما دنبال واجب الوجود بودیم .                                                                   

فاذن حقیقته الواجب ... حقیقت واجب مساوی با یک وجود است نه دو تا ؛ یعنی نمی تواند هم واجب باشد و هم غیر واحد باشد ؛ حقیقتش مساوی با وحدت است . ( تا اینجا دلیل اول بود که از طریق تشخص خواستند بگویند که واجب نمی تواند دوتا باشد ) .                                       

ملاک تجرد :

و کیف تکون ماهیته المجرد ... ما حداقل این را می دانیم که واجب الوجود هر چه نباشد دیگر مجرد هست . چون اگر ماده باشد خوب هر ماده ای مرکب از ماده و صورت است و تکثر در آن هست و ماده هیچ وقت نمی تواند واجب الوجود باشد ؛ بنابراین کمترین صفتی که واجب الوجود دارد  تجرد است . حالا آیا می شود یک موجود مجردی از نوع خودش دو تا یا بیشتر داشته باشد ؟ یا اگر موجود مجرد شد نوع هم داشته باشد باز نوع اش یک فرد است، نه دو تا  ؟ البته این دلیل شامل غیر خدا هم می شود یعنی طبق این استدلال هر موجود مجردی که مافکر بکنیم می تواند یک فرد داشته باشد . بنابراین نفس انسان هم اگر مجرد باشد ، مجرد تام نیست ؛ چون دارای افراد متعدد است . پس نفس انسان نمی تواند مجردی باشد شبیه عقل ، بلکه مجرد غیر تام است .    

کیف تکون ... لذاتین ؟ آیا یک موجود مجردی می تواند دو تا فرد داشته باشد ؟ یعنی ماهیت واحد باشد اما افرداش دو تا یا بیشتر باشند ؟ایشان یک جوری جواب سوال را می دهند که می گوید نمی شود .                                                                                                   

ایشان سه تا فرض می آورند برای اینکه دوئیت یا بالاتر از دوئیت پیش بیاید :

1- تعدد یا تباین به تمام ذات است ، یعنی اگر مجرد نباشد ماده و صورتشان کاملا با هم فرق دارد و اگر دو تا نوع داشته باشیم هر نوعی برای خودش افراد مختلف دارد ؛ بنابراین آنجا ما هیچ مشکلی برای تعدد نداریم .                                                                                      

2- تعدد ناشی از این باشد که یک صورت قابلیت تعلق به دو جور ماده داشته باشد ؛ یعنی تعدد از طریق مواد باشد .فرض دو م این است که ماده ی واحدی قابلیت دو تا صورت داشته باشد . البته این یک مقدار مثال برایش پیدا کردن مشکل است ؛ زیرا زیرا ماده و صورت توی افراد است و کلی نیست . بالاخره این فرد موجود صورت و ماده خودش را دارد و آن فرد دیگر نیز صورت و ماده ی خودش را دارد . یک ماده با دو صورت چه جوری می شود ؟ اگر جنس و فصل گفته می شد اشکالی نداشت منطقی و کلی بود و کلی می تواند این فرد و آن فرد با هم را داشته باشد ولی وقتی ماده و صورت گفته می شود روی افراد می رود ، دو تا فرد که نمی توانند یک ماده داشته باشند بلکه دو تا فرد خود بخود دو تا ماده دارند ، صورتشان با هم یکی است . ایشان منظورش این است صورت واحد باشد ولی ماده ها فرق بکند ؛ زید انسان است عمرو هم انسان است ، صورتشان یکی است پس چرا دو تا شدند ؟ چون ماده ی زید از طریق پدر و مادرش آمده است و ماده ی عمرو هم جداگانه از طریق پدر و مادرش آمده است پس این ملاک دوئیت شده است .           

آقای مطهری اینجا مثالی زده است که به نظر استاد طاهری مثال درستی نیست ؛ البته به طریق ارسطویی درست می گوید مثل آب و هوا ، چون آنها عناصر چهار گانه را ماده اولیه دانسته اند . ارسطو می گوید ماده ی آب و ماده ی هوا یکی است منتها این صورت آبی و آن صورت هوایی گرفته است . در حالیکه اصلا منظور ایشان این نیست ؛ منظور این است که صورت یکی باشد ، آب و هوا با صورتشان دو تا هستند حتی اگر بگوئیم اینها عناصر اولیه هستند باز هم با چهار تا صورت ، نه با یک تا صورت. اگر شما یک ماده ی اولیه را پیدا کنید ؛ اصلا ماده ی اولیه ای وجود ندارد که حالا شما بگوئید با یک صورت یا با دو صورت است . ماده اولیه ماده المواد است اصلا صورت ندارد ؛ بنابراین این اصلا مثال درستی نیست .                                                              

مثالش می گوید تعدد از جانب ماده با اتحادصورت ؛ مثل تعدد افراد انسان : یعنی حیوان + ناطق های مختلف ؛ انسان حیوان ناطق است ، این حیوان با انسان های مختلف  با ناطق های مختلف قابل اجتماع است . این هم یک جور تعدد است .

3- تعدد با أعراض باشد یعنی تعدد از جانب أعراض باشد ، یا یک موجود اعراض متضاد را در زمان های مختلف می گیرد؛ این دیگر خیلی آسان است ؛ یعنی زید امروز و زید فردا یا زید دراین مکان و زید در مکان دیگر ، زید سالم و زید بیمار ، یک موجود واحد عرض های مختلف گرفته است  ، وقتی اینجوری بگوئیم می شود دو تا زید منتها این دوئیت با دو تا عرض است .

مورد دومی و سومی اصلا مشکلی ندارند ؛ چون واجب الوجود معروض اعراض وجودی قرار نمی گیرد ، اگر اعراض دارد اعراضش سلبی و اضافی است ، می گوئیم خالق این و خالق آن است ، ماده و صورت هم که ندارد ؛ پس شق دوم و سوم برای واجب الوجود مشکلی ندارد .                     

ولی شق اول که آیا می توانیم دو تا واجب الوجودداشته باشیم که به تمام ذات از هم متفاوت شده باشند ؟ این می شود شبهه ی معروف ابن کمونه . در منظومه سبزواری « هویتان بتمام الذات قد خالفتا لابن الکمونه » حقیقت اصطلاحا یعنی نوع ؛ هر جنسی زیرش چند تا حقیقت نوعی قرار دارد . سبزواری گفته است که آیا اشکالی دارد که دو تا واجب داشته بلاشیم که هیچ وجه اشتراکی با هم نداشته باشند ؟ خوب این را شما چطور نفیش می کنید ؟  اشکال خیلی ها را درگیر کرده است ، در اصل این اشکال مال شیخ اشراق است ( بر اساس اصالت ماهیت ) . در مشارق ایشان می گوید اگر ما قائل به اصالت ماهیت بشویم ، آن وقت می شود دو تا ماهیتی که هیچ وجه اشتراکی با هم نداشته باشند و هر دو هم اصیل باشند ؛ چون ماهیات تباین به ذات دارند ، اگر اصل ماهیت بود ما دیگر نمی توانیم وحدت واجب را اثبات کنیم . بعد این شبهه را ابن کمونه گرفته است و توضیحش داده است که بعد به اسم ابن کمونه تمام شده است .              

پایان جلسه دوازدهم // داریوش بابائیان

 

                                                                                        

                                             

                                                                  

                         

                      

/ 0 نظر / 87 بازدید